این روزها ، روزگارم را بافته ام و
مانند موهایم به گیره ای آویخته ام....
این بار از جنس سکوت!...
این روزها ، نبودنت رنگ دیگری گرفته...
آشفتگی هایم را در آغوش گرفته و می فشارم !
شاید مرهمی باشد ...
چقدر غریب شده ام !
سوز سرمای زمستان هنوز نیامده و من ،
زیر قندیل تمنّاها مانده ام...
حرف های یخ زده ام را به مهربان پروردگارم می گویم.
اگر هزاران شاخه رز هم برایم بیاوری ،
دیگر خوشحال نخواهم شد...
دیگر حتّی عاشق رنگ صورتی هم نیستم!...
و پیراهن های رنگی هنوز در چمدان خاک می خورند!...
چقدر غریب شده ام...
راستی چرا ساعت ها به عقب رفتند؟!
و شب های تنهایی مرا طولانی کردند...
این شب ها در بی خوابی ، پرسه می زنم!
این شب ها در ازدحام چراغ ها ، هنوز برایم تاریکند!
مثل کودکی نوپا ، بیم افتادن دارم...
هراس زخمی شدن!
و تلاش بی ثمر برای پنهان کردن
یک تار موی سپید از چشمان نافذ مــــــادر !...
م.ر.ج.ا.ن

برچسب:
نویسنده: نیکا عباسی