خرید بک لینک
هزار بار نوشته ام برای تو که نیستی!...

این روزها ، روزگارم را بافته ام و

مانند موهایم به گیره ای آویخته ام....

این بار از جنس سکوت!...

این روزها ، نبودنت رنگ دیگری گرفته...

آشفتگی هایم را در آغوش گرفته و می فشارم !

شاید مرهمی باشد ...

چقدر غریب شده ام !

سوز سرمای زمستان هنوز نیامده و من ،

زیر قندیل تمنّاها مانده ام...

حرف های یخ زده ام را به مهربان پروردگارم می گویم.

اگر هزاران شاخه رز هم برایم بیاوری ،

دیگر خوشحال نخواهم شد...

دیگر حتّی عاشق رنگ صورتی هم نیستم!...

و پیراهن های رنگی هنوز در چمدان خاک می خورند!...

چقدر غریب شده ام...

راستی چرا ساعت ها به عقب رفتند؟!

و شب های تنهایی مرا طولانی کردند...

این شب ها در بی خوابی ، پرسه می زنم!

این شب ها در ازدحام چراغ ها ، هنوز برایم تاریکند!

مثل کودکی نوپا ، بیم افتادن دارم...

هراس زخمی شدن!

و تلاش بی ثمر برای پنهان کردن

یک تار موی سپید از چشمان نافذ مــــــادر !...

م.ر.ج.ا.ن

برچسب: نویسنده: نیکا عباسی تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 1:54

صفحه بندی